امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

1 درخواست

22 آبان 92. سلام به همه دوستان عزیزمون. ایشالله که تن همه تون سالم باشه و سایه تون بالای سر نی نی های خوشگلتون.  1خواهش داشتم از همه دوستان عزیزمون که لطف می کنن و این پستو می خونن. اگه براتون امکانش هست برامون بنویسین که اهل کجایین.... چند تا از عزیزامونو که میدونستیم ثبت کردیم ولی هنوز خیلی ها موندن!! برام جالبه که شهر محل سکونت دوستان گلمونو بدونم.  با تشکر.  راستی برای اون دسته از عزیزانی که تا حالا فرصت نشده و نگفتیم باید بگیم که ما هم اهل تبریزیم.  ...
26 اسفند 1392

1پست و چند تا مطلب

عزیزکم سلام.                                                                                              92-5-15 این 1پست قاطی پاتی ست.  چند جور هم عکس توش هست. ماشالله پسرم اونقدر ناز هستی که حیفم میاد از تموم شیطونی ها و کارهات عکس و مطلب نذارم تو وبلاگت. دوست دارم خاطرات هر روزمونو ثبت کنم تا بزرگتر که شدی همه چی برات مثل1 فیلم سینمایی معلوم باشه....فیلم سینمایی به نام "زندگی امیر عطا" وای چی ...
16 اسفند 1392

گذر زمان

 17 مرداد 92 پسرگلم سلام. امشب یهویی هوس کردم برم به آرشیو عکسات سری بزنم و یادی از روزهایی کنم که در طی 1سال و حدودا 5ماه گذشته کنار هم داشتیم البته مامان همیشه اون 9ماهی رو که تو توی دلم بودی رو فاکتور می گیرم با اینکه روزهای خیلی شیرین و صد البته تکرار ناشدنیه برامون. چه خوبه که آدم از خاطرات زندگیش عکس می گیره... با دیدنشون انگار همه چی 2باره براش زنده میشه..... دلم برای نوزادیت تنگ میشه با همه اون بیخواب هاش و بی تابی هاش..... با همه اون گریه های گاه و بیگاهت..... وای که اوایل من و بابایی چقدر می ترسیدیم وقتی تو زیاد گریه می کردی  ... کلی هل می شدیم و هی تورو دست به دست می کردیم نگو همین نا آرامی خودش باع...
16 اسفند 1392

پای گلم خوب شده

  18 آذر 92 سلام عزیز مامان. هفته پیش و این چند روز گذشته مون حسابی با نگرانی گذشت. خیلی دلواپس پای راستت بودیم پسرم. از هفته قبل هم که می خواستیم ببریمت دکتر ولی چون افتاد 5شنبه و آقای دکترتو پیدا نکردیم موند برای این هفته که شنبه رفتیم و تا 1ربع مونده به 11 شب هم تو مطب ایشون بودیم ولی آخر شب گفتن عمل دارن و زودی برمیگردن...همش 1نفر مونده بود که نوبت ما بشه   ما دیگه نتظر نشدیم یعنی تو دیگه نمی نشستی.. حوصله ات حسابی سر رفته بود ما هم برگشتیم و دیروز زودی رفتیم و اولین مریض بودیم   آقای دکتر معاینه حسابی ات کردو گفت خدارو شکر مشکلی نداره و شاید پاش به جایی خورده یا ضربه دیده و درد گرفته. برای سرماخور...
16 اسفند 1392

میم مثل م ا د ر

29 آبان 92     مادر که باشی دیگه مال خودت نیستی.. چون مادری. چون دیگه شدی همه کس 1 کوچولو.. مادر که باشی اولش اضطرابه و دلهره.. هنوز گیجی .. نمیدونی چی شده.. یکی رو بدنیا آوردی و اون با تمام وجودش بهت احتیاج داره.. اولش کمی دور و برت هستن و این برات یه فرصته تا کمی خودتو پیدا کنی.. کم کم باید آماده شی.. آماده برای مادر بودن و مادری کردن.. آماده برای فداکاری و گذشت از خودت.. هنوز نمیدونی مادر بودن خوبه یا بد.. به کوچولوت شیر میدی.. بغلش می گیری.. نوازشش می کنی.. ولی بازم دلهره باهاته.. سخته که یجا این همه مسئولیتو بتونی به دوش بگیری.. یواش یواش دور و یرت خلوت میشه.. 1ترسی که برای خودتم عجیبه میاد سراغت.. وقتی داری برای اولین...
16 اسفند 1392